سید علی و فاطمه السادات عزیز تر از سید علی و فاطمه السادات عزیز تر از ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

خاطرات(( علی و فاطمه)) عزیزای مامان و بابا

از پوشک گرفتن علی

سلام قشنگای مامان از اول هفته تصمیم گرفته بودم که علی را از پوشک بگیرم و روزی دوساعت بازش میذاشتم ولی از بس همه جا جیشی میکرد و مبل راهم جیشی کرد براهمین ناامید میشدم و میبستمش دیروز دیگه تصمیم جدی تر گرفتم و امروز کلا باز بود و صبح تا ظهر علی خان خیلی اعصابمو خرد کردی صبح که بردمش دستشویی فقط کمی جیش کرد وهرکاری کردم پی پی نکرد و وقتی از دستشویی بیرون امد رفت تو اتاق و تو شورت و شلوارش کارهای بد کرد و مامان در حال جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ امد سراغت و برات توضیح دادم خلاصه تا ظهر تو پله ها تویه مهمون خونه همجا جیش کردی ولی تا شب هر نیم ساعت بردمت دستشویی و بهت هربار جایزه دادم  و فاطمه هم هربار که تو رو بردم دستشویی زورکی هم ...
11 آبان 1391

شیرین کاری علی و فاطمه در یکسال و 3 ماهگی

امروز علی و فاطمه جون با مامان کلی بازی کردید صبح ها فاطمه جون زودتر بیدار میشیو وقتی داداش علی بیدار شد اینقدر از خوشحالی علی علی میگی وبوس میکنی علی را و علی هم میگه اجیییییی اجییییی وقتی بهت میگم فاطمه مامان دوست داری میگی آیه   به علی میگم مامان چنتا دوست داری میگه ده تا ولی فاطمه میگه ده بهتون میگم کلاغ میگه علی میگه غا غا و فاطمه میگه آر آر  تازگیا مامان صندلیاتونا قایم کرده چون یادگرفتید هرجا دستون نمیرسه صندلیتونا ببرید و روش بایستید اب میگید بهبه میگید و خودتون با قاشق غذا میخورید هرچند نصفشومیریزید ولی بازم خیلی وارد شدید هندونه را با چنگال میخورید فاطمه الوچه خیلی دوست داره جفتتون عاشق زیتون و کاک...
20 شهريور 1391

سفر به اصفهان

عید امسال همرا دایی و خاله رفیم اصفهان خیلی شلوغ بود بابایی با اینکه حالش خوب نبود ولی مارا همراهی کرد رفتیم باغ پرنده گان فقط اردکها و مرغها و طاووس ها را دیدید از بس شلوغ بود خیلی خسته شدیم و نتونستیم بریم بگردیم نهارم مهمون دایی بودیم
20 شهريور 1391

سفر به تهران

 در ٢٧ اسفند٩٠  عسلهای مامان با خاله و عمو داوود و مامان جون و مهسان و پرنیان به تهران رفتیم خونه خاله جان البته جمکران هم رفتیم سفر کوچیکی بود ولی خوش گذشت
20 شهريور 1391

راه افتادن فاطمه

فاطمه جون در ١٠ ماهگی ایستادی ودر در ١١ ماهگی راه افتادی ولی علی مامان در ١١ ماهگی ایستاد وهنوز راه نمیریو وفتی شیشه شیرشت را میخوای دست بگیری و بری رو تشکت لالا کنی و میل کنی با زانو راه میری و شلوارت زانوش پاره شده الهی فدات بشم ایکاش زودی راه بیافتی تامامان  و بابایی خوشحال بشن  
20 شهريور 1391

تولد یک سالگی عسلهای مامان به قمری

تولد یک سالگی عسلهای مامان به قمری به شکرانه این سعادت بزرگ اولین سال تولدتونا به قمری گرفتیم شب تولد حضرت محمد (ص)و امام جعفر صادق(ع) مامان جون و خاله منصوره و مهسان و پرنیان و دایی حمید و زندایی و دوقلوها هم امدن من و بابایی روز قبلش از صبح تا شب بیرون بودیم و لوازم تولدتونا میخریدیم براتون بابایی کیک پروانه یی سفارش دادن خیلی کی تولدتون قشنگ بود خلاضه با کوچیک و بزرگ 50 نفر دعوتی داشتیم و شام هم سالاد ماکارونی /الویه /خوارک بندری/فلافل بود شماها خیلی خوب بودید هرجند حاظر نبودید پشت میز بشینید ولی بازی میکردید و خوشحال بودید خدایا شکرت بچههام یکساله شدن و من و بابا خیلی خوشحال هستیم که لحظه...
20 شهريور 1391

بازی با روروک

الان ١١ ماه ونیمتون هست و حسابی شیطون شدید از مبلا بالا میرید از روروکتون بالا میرید رو دسته مبل میشنید و تا حالا دوبار افتادید علی اقا که خودش میاد بیرون و میره داخل روروک و حتما یاد فاطمه جونم میده       ...
20 شهريور 1391